close
تبلیغات در اینترنت
این خانواده اصفهانی حق به گردن انقلاب دارند...

تصاوير منتخب

درباره سايت

علقمه

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.*** مقام معظم رهبری*** این وبلاگ زیر نظر بنیاد شهید و امور ایثارگران دهنو[اصفهان]می باشد. دلیل انتخاب این عنوان ["علقمه"]برای وبلاگ به خاطر شروع به کار آن در روز تاسوعای حضرت اباالفضل می باشد. ما را از نظرات خود بهره مند کنید. نکته:شما برای استفاده از مطالب و امکانات سایت ابتدا باید عضو شوید. مدیریت وبلاگ : علی یزدی

ثبت نام

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

بايگاني

پربازديدها

تبادل لينک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان علقمه وآدرس isardehno.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان پس از تایید در سایت ما قرار میگیرد.
عنوان :
آدرس :
کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

پيوندها

شبکه هاي اجتماعي

این خانواده اصفهانی حق به گردن انقلاب دارند...

 شهدای انقلاب دهنو

این خانواده اصفهانی حق به گردن انقلاب دارند...


سرویس مقاومت صاحب نیوز- لیلا طاهری:  از روی نشانی‌ای که داشتیم داخل کوچه شدیم اما خانه شهدای جعفریان را پیدا نکردیم. وقتی مغازه‌دار با اشاره دست، خانه را نشان‌مان داد، تازه متوجه کاشی‌کاری تصویر شهدا، بر بالای ایوان حیاط ‌شدیم. دیوارخانه چندان بلند نبود و تصاویر را می شد از دور هم  به  وضوح دید. نزدیک خانه که شدیم قبل از زنگ زدن، ناخودآگاه چند دقیقه‌ای به عکس‌ها و نوشته‌های  رو کاشی‌ها خیره ماندیم؛ از راست به چپ به ترتیب عکس ابراهیم، طیبه، مرتضی، فاطمه، حسن و محمد؛ که نام و تاریخ شهادت هر کدامشان هم در زیر هر تصویر نوشته شده بود.

روبه روی پیرزن که نشستیم ، با چنان مهربانی ای به ما خوش آمد گفت که انگار سال هاست ما را می شناسد. به سختی از تخت بلند شده و بر لبه آن نشست. گفتیم آمده ایم حرفهایتان را بشنویم ،‌ گفته و نگفته ها را. خنده تلخی کرد، می خواست حرفی بزند ولی منصرف شد، خواست بلند شود تا چایی تازه دمش را برایمان بریزدکه به اصرار ما نشست؛ و برای اینکه راضی شود برای خودمان چایی ریختیم. بعد از کلی احوالپرسی، با عذر خواهی از ما خواست تا عینکش را که کنار تلفن بود به او بدهیم؛ با دیدن ضخامت شیشه های عینکش، تازه فهمیدیم؛ تا آن لحظه ما را شبیه سایه هایی سیاه می دیده! با اینحال آنقدر گرم و صمیمی با ما برخورد کرده بود.

***

اکثرمردان فامیل مان روحانی بودند؛ و همینطور پدر من . هفده تا خواهر و برادر داشتم و خودم ششمین بچه خانواده بودم. پدر که پیشنماز مسجد بود همیشه برایمان از احکام و احادیث ائمه اطهار(علیهم السلام) حرف می زد. خیلی دوست داشت دین مان را خوب بشناسیم. با اینکه بچه بودیم اما متوجه می شدیم که پدر و مادر برای بزرگ کردن ما چه تلاشی می کنند. آخر تعدادمان زیاد بود و درآمد پدر خیلی خیلی ناچیز. آن زمان بیشتر مردم مخصوصا روستایی ها به شدت از فقر و نداری رنج می بردند و روحانی‌ها ازهمه مردم فقیرتربودند. به جز معدودی از آنها که از یک خانواده‌ی سرمایه دار و یا تاجرزاده بودند، مانند خانواده مادرم. برای همین هم آنها توانسته بودند به دخترشان چند قطعه طلا بدهند، که مادرم با فروش آن ها، ما دخترها را به خانه بخت فرستاد. مادر خوب می دانست که پدر نمی تواند از پس مخارج خانه، و خورد و خوراک ما بربیاید، پس به روستای عاشق آباد که نزدیک دِه ما، «دِهنو»؛ بود می رفت و برای آنها کرباس می بافت و با پولش؛ کمک خرج  پدر بود. آن زمان دخترها هشت نُه سالشان که می شد نشانشان می کردند برای شوهر کردن. تا خواهرهایم ازدواج کردند و نوبت به من رسید؛ دیگر ۱۲ سالی را داشتم که آقا مصطفی به خواستگاریم آمد. او ۲۳ سالی داشت و در کودکی  پدرش را از دست داده بود. و بعد از سربازی، شده بود سرایدار عمارت چهل ستون [اصفهان] به همین خاطرهم بیشتر وقتش را آنجا بود.

مهدویون

سکینه واعظی مادر شهدا

 من فقط سواد قرآنی خیلی خوبی داشتم، آقا مصطفی هم مثل من خواندن و نوشتن نمی دانست، اما علم و آگاهی بالایی داشت. همه چیز را خیلی خوب بررسی می کرد. راستش نسبت به سنش، خیلی پخته تر بود. وقتی حرف می زد کسی نمی توانست منطقش را رد کند و همه با این ویژگی مصطفی به خوبی آشنا بودند. اول ازدواجمان من را برد به خانه مادرش. عروس سوم خانواده شان بودم. خانه‌ی کوچک و فقیرانه‌ای داشتند که پسرها با کاه گل برای خودشان در آن، سه تا اتاق کوچک درست کرده بودند. خانواده مصطفی هم مثل خانواده خودم بودند و من اصلا احساس غریبی و تنهایی نمی‌کردم. آنها رعیتی می‌کردند و آن وقت‌ها با آن‌که رعیت‌ها خیلی فقیر بودند اما نسبت به علما و روحانیون  وضعیت بهتری داشتند. ۱۷ ساله بودم که ابراهیم را باردار شدم. مصطفی خیلی دلش می‌خواست برای این‌که بیشتر هوایم را داشته باشد مرا پیش خودش به اصفهان بیاورد. تا این‌که وقتی ابراهیم وارد نُه ماهگی  شد، اتاق سرایداری عمارت را کرایه  کرد و ما بلخره دور هم جمع شدیم.

mostafa

مصطفی جعفریان

***

سکینه  معلمی غیر از پدر نداشت و پای منبرحاج آقا واعظی پدرش؛ خیلی چیزها را یاد گرفته بود. مصطفی وسکینه خیلی به هم می آمدند ؛ هر دوی شان با دلیل و منطق با دیگران بحث می کردند وحرف می زدند؛ شاید به همین خاطر بود که ابراهیمشان معلم شد.

آن‌ها دوست داشتند بچه هایشان زیاد باشند تا مروج و فدایی اسلام  بشوند. از ۱۱ بار زایمان سکینه فقط ۶ تای شان برایش باقی مانده بود. ۱ دختر و ۵ تا پسر. خیلی هوای بچه هایش را داشت ، هرجا می‌رفت آن‌ها را با خودش می‌برد . اصلا برایش خستگی معنایی نداشت. مصطفی که این همه شور و اشتیاق سکینه را برای تربیت و دینداری بچه‌ها می‌دید، در دلش برای سلامتی همسر مهربانش دعا می‌کرد و تمام توانش را گذاشته بود روی کار و درآوردن لقمه‌ی حلال برای خانواده‌اش .

 بچه‌ها که کم‌کم بزرگ می‌شدند؛ پدر بیشتر برای‌شان از سیاست و دیانت حرف می‌زد. با استدلال‌های جالب به‌شان یاد می‌داد که حرف حق و باطل را خوب بشناسند و درست عمل کنند. آن‌ها که از مادر دین و از پدر سیاست را خوب آموخته بودند؛ ازهمان بچگی می‌خواستند آموخته‌هایشان را به دیگران هم یاد بدهند. آن‌ها خوب فهمیده بودند که بچه شیعه باید آزاده باشد و جلوی هر کسی که بخواهد دین و ایمان مردم را به باد بدهد، محکم بایستد؛ حتی اگر در این راه جانش را از دست بدهد. خواهرهای سکینه هم عیالوار بودند. اما بین همه آنها بچه‌های فاطمه؛ خواهر بزرگ سکینه خیلی با بچه‌های خاله شان صمیمی بودند، مخصوصا مرتضی و طیبه. با آن‌که درقم زندگی می‌کردند ولی تابستان‌ها که راهی اصفهان می‌شدند، خانه خاله سکینه می‌ماندند. مصطفی خیلی مهماندوست و مهربان بود. صادق؛ شوهر فاطمه پسرعمویشان، و از واعظی‌ها بود ، و البته  ملبس به لباس مقدس روحانیت. با این حال مرتضی و طیبه با مصطفی مانوس‌تر بودند.

سکینه و مصطفی طوری بچه‌ها را تربیت کرده بودند که به قول امروزی ها همه‌شان شده بودند بمب انرژی‌، خلوص‌، فداکاری و معنویت. آن زمان خیلی‌ها از ترس از دست دادن جان یا کار و موقعیت‌شان دفاعی از حق نمی‌کردند؛ ولی خیلی‌ها هم  مثل خانواده جعفریان نمی‌توانستند دست روی دست بگذارند و تماشاگر باشند.

اگر شاهان گذشته  بی‌کفایت بودند ولی حداقل خارجی‌ها آن‌ها را به قدرت نرسانده بودند؛ برعکس خاندان خائن پهلوی . قریب به اتفاق کسانی که در رأس کشوربودند اصلا با دین مخصوصا اسلام، دشمنی و کینه داشتند. سرمایه کشور را اجنبی‌ها به یغما می‌بردند و تازه منت هم بر سر ایرانی‌ها می‌گذاشتند. ایران، تنها کشور شیعه درجهان بود ولی رنگ و بوی دینداری از آن رنگ باخته بود. آنقدر مردم بی‌اطلاع  و ناآگاه بودند که در شهرها حتی در جشن‌های نیمه شعبان هم مطرب می‌آوردند و با رقص و بی بندوباری جشن‌های مذهبی را  برگزار می‌کردند. فساد و هرزگی را در بین جوانان باغیرت ایرانی رواج  داده و به آنها قبولانده بودند که اصلا به پای جوان غربی نمی‌رسد مگر در تقلید ازظاهر آن‌ها، و در طرز لباس پوشیدن و عیاشی کردن. عالمان خانه نشین و فاسقان در وسط میدان جولان می‌دادند.

کم‌کم خانواده‌های مومن و با غیرت ایرانی زیر نظر عالم و رو حانی آگاه و خدا ترس ، امام خمینی(ره)؛ دست به کار شدند. و تلاش‌ها و خون دلخوردن‌های امثال سکینه و مصطفای بی سواد ولی مومن به بار نشست و بچه‌های آن‌ها را وارد میدان مبارزه کرد.

***

ابـــراهیم و طیبـــه

ابراهیم ۴- ۵ ماهش بود که مصطفی خواب می‌بیند از دنیا رفته است و یک سیدی می‌خواهد خاکش کند و او از صدای گریه و ناله‌های خودش از خواب بیدار می‌شود. خوابش را پیش یکی از علما تعبیر کرد؛ به او گفته بود:  پسرت آنقدر مومن می‌شود که امام زمان(عج) را یاری می‌کند و امام هم او را پیش خودش نگه می‌دارد. و از آن زمان قلب مصطفی از سرنوشت فرزندانش آرام گرفت.

پسر ارشد خانواده بود و دست راست پدر. ابرهیم که خیلی اهل مطالعه بود و درمسائل سیاسی و مذهبی پیش زمینه خوبی داشت با خواندن کتاب‌های مختلف دینی و سیاسی کم‌کم تبدیل شده بود به یک وزنه. و حالا این پدر و مادر بودند که به  همراه بچه‌ها پای حرف‌های پسر بزرگ‌شان می‌نشستند.

مهدویون

 ابراهیم مثل پدر مسائل را خوب تحلیل و تفسیر می‌کرد و درک سیاسی بالایی داشت . وقتی هم که بچه بود مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زد و ناخودآگاه همه را محو بحث هایش می‌کرد. فهمیده بود که رژیم طاغوت از نقطه ضعف جهل و بی‌اطلاعی مردم، سواستفاده می‌کند. برای همین هم رفت معلم شد .

همه حتی پدر و مادر خیلی قبولش داشتند و اگر نظری می‌داد بی معطلی آن را عملی می‌کردند. با آن‌که چندان تفاوت سنی زیادی هم با خواهر و برادرهایش نداشت اما خیلی مراقبشان بود. مثلا وقتی فهمید که معلم ورزش خواهرش فاطمه ، مرد است؛ خیلی ناراحت شد و به فاطمه گفت: کلاس های ورزش را نمی‌خواهد بروی! خودم در خانه با تو ورزش کار می‌کنم.

بارها در خانه گفته بود که هرگز به ظالم سلام نکنید و درمقابلش بایستید، بچه ها یاد گرفته بودند هر جا ظلمی دیدند مثل برادربزرگشان ابراهیم، در مقابل آن سینه سپر کنند. حتی گاهی به خاطراین‌کارشان کتک مفصلی هم می‌خوردند.

ابراهیم روزها و شب ها هم درس می‌خواند؛ هم درس می‌داد. وقتی با شاه کرمی  گروه «مهدویون» را راه انداخت، آنقدرنیرو تربیت کرده بود که کم‌کم تعدادشان به ۴۰ – ۵۰ نفر می‌رسید. آنها می‌دانستند منتظر امام زمان(عج) آرام نمی‌نشیند و نسبت به ظلم و بی‌عدالتی قیام می‌کند برای همین هم اسم گروه اسلامی‌شان را «مهدویون» گذاشتند. گروه علاقه و ارادت بسیار زیادی به امام خمینی(ره) داشت ؛به ایشان «آقا» می گفتند. مسئولان گروه تمام کارها را زیر نظر و اطلاع امام انجام می دادند. مهدویون در تهران ، مشهد و تبریز و… هم فعالیت می کردند؛ اما اصفهانی ها هم از نظر تعداد  و هم از نظر تقید مذهبی، موفق تراز تهرانی ها؛ که عددشان بین ۱۰ الی ۱۵ نفر می شد، بودند. ابراهیم همیشه بچه ها را از نظر فکری هدایت می کرد، برای همین به ش می گفتند: آخوند بی عمامه!

بعد از شهادت شاه کرمی، سرپرستی گروه برعهده اش افتاد. پدر و مادرمی خواستند دامادش کنند ولی او نمی خواست با ازدواج ، دخترمردم را به دردسر بیاندازد. وقتی اصرار خانواده اش را دید به ناچار قبول کرد. به نظر مادربزرگشان (مادرسکینه) ، طیبه دخترخاله اش بهترین گزینه برای او بود .اسم طیبه را که  جلوی ابراهیم آوردند از شرم گونه هایش گل انداخت؛ دوستش داشت اما دلش راضی نمی شد او را وارد زندگی پر از مخاطره  خودش بکند. وقتی شنید طیبه هم قبول کرده؛ هم خوشحال شد؛ هم ناراحت. با خودش می گفت: کاش طیبه رضایت نمی داد.

 همه خوب می دانستند که طیبه مثل ابراهیم دل نترسی دارد بارها جرأت و شجاعت او رابه چشم خودشان دیده بودند. این را هم می دانستند که هر دختری به درد ابراهیم نمی خورد، آخر! هرآن امکان داشت خبر شهادت ابراهیم را بیاورند. پس باید همسرش هم مثل خودش از نظر روحی و فکری قویی باشد و طیبه آنگونه بود. البته اگر موافقت می کرد.

مهدویون

سکینه سراغ طیبه رفت و نظرش را برای ازدواج با ابراهیم جویا شد. همان طور که حدس می زد دخترخواهرش هم راضی بود. وقتی قرار شد ابراهیم و طیبه با هم حرف بزنند . ابراهیم دلش می خواست طیبه مخالفت کند. ولی طیبه به او گفت که تصمیش را گرفته وقصد دارد نه تنها در زندگی مشترک بلکه در مبارزه وسختی های آن هم همراه اش باشد؛ خیلی جا خورد، فکر کرد طیبه سختی های این مبازره را خوب نمی داند پس خواست تا با گفتن خطرات راهی که انتخاب کرده؛ از دستگیری و شکنجه های ساواک، تا آوارگی و اینکه معلوم نیست چقدر زنده بمانند، او را منصرف کند. طیبه که ازاین حرف پسرخاله ناراحت شده بود با قاطعیت به او گفت که مبارزه را نه فقط به خاطر او بلکه چون آن را یک تکلیف می داند برگزیده است و می خواهد به عنوان یک دختر مسلمان شیعه به وظیفه اش عمل کند و از شهادت در راه اسلام هم هیچ ابایی ندارد. ‌ابراهیم که ادامه بحث را بی نتیجه می دید سکوت کرد ودر دلش این همه ایمان و شجاعت طیبه را ستود.

آن زمان گروههای اسلامی که بحث محرم و نامحرم در آنها مطرح بود، وقتی  زنان از محارم شان بودند؛ خواهر و یا همسر؛ خیلی راحت تر فعالیت می کردند، چون کمترکسی به آنها شک می کرد . در غیر این صورت؛ خانه تیمی جداگانه ای برای زنان فعال در نظر گرفته می شد. و طیبه چون این را خوب می دانست می خواست هم به عنوان همسر و پشتیبان، وهم یک همرزم انقلابی در کنار ابراهیم بماند و  مبارزه کند. و در مدت ۵ سالی که طیبه وارد خانه ابراهیم شده بود حتی لحظه ای هم از تصمیمی که گرفته بود پشیمان نشد. و محکم تر ازقبل در راهی که انتخاب کرده بود استقامت می کرد. صاحب خانه اش می گفت: طیبه که به خانه ما آمد، بی حجاب بودیم. آنقدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگرحیا کردیم حتی یک تار مویمان را بگذاریم پیدا شود. ساواکی ها که طیبه را گرفته بودند ومی خواستند چادرش را از سرش بردارند ، با اصرار و التماس به آنها می گفت: مرا بکُشید ولی چادرم را بر ندارید.

***

مرتــضی و فاطمــه

 تنها دختر خانواده بود و برادرها خیلی دوستش داشتند و مراقبش بودند. وقتی مدرسه شان یک معلم مرد را برای کلاس ورزش آنها گذاشت ، فاطمه اصلا دوست نداشت زنگ ورزش در مدرسه بماند و بدون چادر در مقابل چشمان یک مرد نامحرم ورزش کند. این را که به ابراهیم گفت او هم اجازه نداد خواهرش وقت ورزش به مدرسه برود، خوشبختانه مدرسه هم قبول کرد و فاطمه خیلی خوشحال شد. ابراهیم با وجود مشغله های زیادش با فاطمه ورزش تمرین می کرد تا از بقیه کلاس عقب نیافتد . آن‌ها خوب می دانستند ورود یک مرد برای کلاس ورزش دخترها زنگ خطری برای بی حیا کردن شان است؛ چون همزمان برای مدارس پسرانه هم از معلمان بی حجاب زن استفاده می شد . و وقتی بی حجابی و بی بندوباری در مدرسه شان زیاد شد آنوقت بود که همه علت ناراحتی شدید آن خانواده را متوجه شدند. کلاس ششم را می خواند ولی دیگر دلش نمی خواست به مدرسه برود و نرفت .

دختر مهربانی بود مثل پروانه دور خانواده اش می چرخید اما رابطه او با ابراهیم با بقیه فرق داشت خیلی با هم انس داشتند. زینب گونه هوای برادر بزرگش را داشت، ساعتها می نشست پای حرفهای ابراهیم ؛ ذوقش را می کرد و دوست داشت به او کمک کند. همه می دانستند که فاطمه چقدر ابراهیم را دوست دارد. چون خواهر و مَحرم ابراهیم بود پس با انتخاب خودش وارد گروه مهدویون شد.

544 در محله شان یک دبستان دخترانه بود ، ۱۴ سال بیشتر نداشت  و وقتی می دید دختربچه ها بدون حجاب به مدرسه می آیند و می روند؛ فکری به ذهنش رسید. سکینه خودش قالی بافی بلد نبود ولی فاطمه از ۸- ۹ سالگی آن را خوب یاد گرفته بود. پس رفت روی قالی مردم کارکرد؛ به ش ۲ ریال می دادند با آن پول پارچه تترون می خرید و به دوستش که خیاط قابلی بود می داد؛ تا برای دختر بچه ها مقنعه بدوزد. خوشبختانه مدیر دبستان هم خانم خوب و فهمیده ای بود و‌اجازه می داد تا مقنعه ها را به بچه ها بدهد. فاطمه دهان گرمی داشت و همیشه با خوش زبانی امر به معروف و نهی از منکر می کرد، می گفت باید مشوق کار خوب و اخلاقی بود و اگر می خواهیم خلاف زیاد نشود باید بگوییم. وقتی حرفی نمی زنیم آن کسی که ندانسته کاری را می کند از کجا بفهمد کارش درست است یا غلط.  مثلا یکبار درخیابان بی مقدمه رفت سمت یک خانم بی حجاب و پرسید: ببخشید خانم! اسم شما چیه؟. آن خانم هم با تعجب گفته بود: زهرا، چطورمگه؟!. فاطمه هم با خنده جواب داده بود: هر دومون هم اسم حضرت زهرائیم!. بعد با یک مکث کوتاهی ادامه داده بوده که: می دونی چرا رو ماشین ها چادر می کشن؟. خانم بی حجاب،‌ که هاج و واج نگاهش می کرده می گوید: لابد چون صاحباشون می خوان سرما و گرما یا گرد و خاک و اینجور چیزا به ماشینشون لطمه نزنه!. فاطمه هم با همون لبخند همیشگی اش سریع می گوید : آفرین! من و تو هم بنده های خداایم و خدا به خاطر علاقه ش به ما ، یه پوششی بهمون داده تا با اون از نگاه های نکبت بار بعضیا حفظ بشیم و آسیب و لطمه ای نبینیم. درست نمی گم؟! آن خانم رهگذر بی حجاب که تازه منظور فاطمه را فهمیده بود؛ توی فکرفرو می رود . بعدها که آن خانم را دیده بودند،حسابی محجبه شده بود.

همین مهربانی ها وایمان فاطمه، دل پسرخاله اش را برده بود. خانواده مرتضی می خواستند برایش زن بگیرند و پدردلش می خواست که او از بین دخترعموها و عمه ها یکی را انتخاب کند. فکرش را نمی کردند124مرتضی هم می خواهد داماد سکینه و مصطفی بشود. وقتی مرتضی درمقابل اصرار پدر چند بارگفت: بابا! خدا اول لب رو داده بعد دندون رو!. اولش منظور او را نفهمیدند اما کم کم متوجه شدند که آقا مرتضایشان دلبسته فاطمه دختر خاله سکینه اش شده وحرفش این است که اگر فاطمه موافقت نکرد؛ آنوقت درمورد دخترهای فامیل پدرهر چه بگویند، قبول می کند. وقتی فاطمه را خواستگاری کردند فاطمه با لبخندی از شرم و حیا سرش را زیر انداخت و از اتاق بیرون رفت. با رضایت فاطمه دیگر کسی اعتراض نکرد. با اینکه آنها فقط یکسال با هم زندگی کردند اما عشق و علاقه بینشان، زبانزد همه شده بود.

مرتضی هم خیلی مومن و معصوم بود وهم خیلی دل نازک و مهربان. البته در شجاعت هم مثل طیبه خواهرش؛ پر دل و جرأت بود. با همین جوانمردی و نترس بودنش هم فاطمه را شیفته وشیدای خود کرد. فردای ازدواجشان فاطمه با حجب و حیای دخترانه ای از مرتضی اجازه گرفت تا انگشتر و لباس عروسی اش را به همسایه فقیرشان هدیه بدهد. آخر آنها می خواستند پسرشان را داماد کنند ولی پول خرید لباس و انگشتر برای عروس را نداشتند. مرتضی به فاطمه ی مهربانش با رویی گشاده اجازه داد و به او گفت که  نسبت به تمام اسباب و اموال زندگی شان اختیار داراست که به هر کس می خواهد بدهد،‌چون خودش هم نمی توانست چشم هایش را بر روی ناراحتی دیگران ببندد و هر کاری در توانش بود برای همه انجام می داد.

حالا فاطمه غیر از ابراهیم برای مرتضی هم از جانش مایه می گذاشت. مرتضی هم عضو گروه مهدویون بود و بعد از ازدواجش با فاطمه؛ فعالیت هرچهار نفرشان برای تکثیرو توزیع اعلامیه و نوارهای امام در میان مردم بیشتر از قبل شده بود.

تصویر پیکر شهید فاطمه جعفریان که توسط ساواک در روزنامه ها منتشر شد

تصویر پیکر شهید فاطمه جعفریان که توسط ساواک در روزنامه ها منتشر شد

***

 دیگر عادت کرده بودیم به حمله های گاه و بی گاه ساواک به خانه که شب و روز یا نیمه شب نداشت؛ و زیر و رو کردن زندگی مان. ازمشت و لگدها و فحاشی هایشان تا سوزاندن کتاب های تفسیر قرآن . درآخر هم دست بسته می بردنمان برای بازجویی به ساواک. همه ما طعم شکنجه و شلاق های ساواک را چشیده بودیم ، اصلا دیگر صدای پای ساواکی ها را خوب می شناختیم . با آنکه مخصوصا نسبت به ما بیرحمی و وحشیگری بیشتری داشتند ولی با  این حال در تمام تظاهرات ها هم شرکت می کردیم.

محمدمهدی؛ پسرابراهیم و طیبه، سه ماهه بود که به خاطر لو رفتن محل اختفایشان، با خیانت گروهک های ملحد؛ فراری شدند. نمی دانستیم کجا هستند و چه می کنند. ۲ سال گذشت، تا اینکه خبردار شدیم چهارنفرشان به مشهد و بعد به تبریز گریخته اند. برای سلامتی هر پنج نفرشان مدام دعا می کردم تا اینکه  باخبری که از تبریز برای مان آوردند، خیلی بی تاب شدم. و آن خبر این بود که ؛ ساواک ابراهیم را دستگیرمی کند و به خاطر وجود اجاره نامه در جیبش، خانه اش هم لو می رود. طیبه که از دستگیری ابراهیم خبر نداشته اما چون همسرش دیر به خانه می آید خانه را پاکسازی می کند و بر سر قرارش با مرتضی می رود. مرتضی که متوجه ساواکی ها می شود می خواسته از طیبه که مهدی بغلش بوده دفاع کند بر اثر شلیک تیر همان جا شهید می شود. طیبه هم تا آخرین گلوله اسلحه اش تیر اندازی می کند تا اینکه دستگیر می شود. ماموران ساواک که خانه مرتضی را پیدا کرده بودند با حمله به داخل آن ، فاطمه را هم شهید می کنند. ولی ما از شهادت مرتضی و فاطمه بی خبر بودیم. فقط فهمیدیم ابراهیم و طیبه را دستگیر کرده اند. ما تنها دنبال مهدی می گشتیم. هیچ جا اسمی از او نبود. هم نگران مهدی بودم هم نگران بچه ها. با پسرانم حسن و حسین به تمام زندانها سر زدیم . مصطفی هم با ما دنبال مهدی می گشت اما برای با خبر شدن از حال بچه ها با ما نمی آمد و می گفت: من چیزی که در راه خدا داده ام ، دیگر پیگیری اش نمی کنم، ‌راضیم به رضای خدا. می دانستم که دل او هم  مثل سیر و سرکه می جوشد . ولی آرامشی که در چهره اش داشت کمی دلم را آسوده تر می کرد. ازبی خبری از اینکه چه بلایی بر سر بچه هایم آوردند ویا با مهدی چه کار کردند شدیدا عذاب می کشیدم وقلبم می سوخت و بی تاب بودم. اطلاع داشتیم که ساواک بچه های کوچک را با بی رحمی جلوی چشم پدر و مادرشان سر می برد. ولی حتی در روزنامه ها هم خبری از وجود بچه همراه ابراهیم و طیبه درج نشده بود. ما همه زندان ها را زیرپا گذاشتیم.

***

یکبار در تهران به ما گفتند زندانیها را فرستادند اصفهان. حسین که هر جا می گفتم من را می برد گفت: مامان باور نکن! اینا این کار رو نمی کنن که بچه ها رو بفرستن اصفهان.

همسرحسین تازه زایمان کرده بود و پیش ما زندگی می کرد . من که از بی خبری از بچه ها هیچ چیزی از گلویم پایین نمی رفت مثل همیشه با حسین رفتم ساواک اصفهان. حسین می خواست سرکار برود ولی نگران من بود راضی اش کردم که دلواپسم نباشد و با خیال راحت برود به کارش برسد. پیرمرد پلیسی که دم در ایستاده بود به م گفت: خانوم چیکار داری که هفته ای یکی دوبار اینجا میایی؟! گفتم: چهارپنج تا از بچه هام معلوم نیس کجان و ازشون بی خبرم !. نمی تونستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم و با گریه اسمهای بچه ها را به ش گفتم. گفت: گریه نکن! حالا با کی کار داری؟! گفتم: نادری رو می خوام بیبینم!. رنگش پرید ، صدایش را پایین آورد و وحشت زده گفت: بیا برو زن! میگیره می کشتت!اصلا می دونی نادری کیه!. (آن زمان همه می دانستند خشن ترین و بدزبان ترین شکنجه گر ساواک دراصفهان نادری است که اسمش هم بدن مذهبی ها را به لرزه می انداخت.)گفتم: آره ! من حتی صدای پاهاش رو هم خوب می شناسم!. یکدفعه دیدم از دور دهقانی ، شهیدی ، نادری و رضوی (‌این چند نفر از وحشتناک ترین چهره های ساواک در اصفهان بودند) دارند می آیند. گفتم: ایناها اومدن!. به سمت نگاه من برگشت و تا آنها را دید رنگش پرید؛سریع آمد جلوی من ایستاد و گفت: برو عقب برو عقب زن! دیوونه شدی! تو اصلا عقلت رو از دست دادی! نکنه جلو بری آ! می زنند می کشندتآ! می خوای منو از نون خوردن بندازی پیرزن !. از عصبانیت زیاد به ش گفتم: آره بایدم ازشون بترسی خدای تو اونا هستن!. تا این را گفتم رفت به طرف دریچه ای که روی در ورودی بود و به سرباز پشت در گفت: در و باز کن بیاد بره تو؛ به جهنم که بکشنش!. بعد از یک مکثی باز رو کرد به سرباز نگهبان و گفت: اگه گفتن چرا راهش دادی ، خودت رو تبرئه کن و بگو من اصلا نفهمیدم که کی از لای در اومده تو!.

سریع وارد محوطه شدم و همین طور که قدم برمی داشتم به حرفهای ابراهیم فکر می کردم که گفته بود هروقت نمی خواهید کسی شما را ببیند، آیه ی « وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون» را بخوانید و هرگز به ظالم سلام نکنید . یادم می آید امام خمینی (ره) هم می گفت: حتی من سید روحانی هم با اینکه عمامه به سر دارم اگر ظلم کردم به من هم نباید سلام کنید . در این افکار بودم که به ساختمان اصلی رسیدم؛ پس آیه را خواندم و وارد شدم. چند نفر روی صندلی های داخل راهرو نشسته بودند . همانطور ایستادم که  یک نفرشان به م گفت: اینجا چیکار داری؟!.  گفتم: نادری رو می خوام. گفت: چیکارش داری؟!. گفتم: چهارپنج تا از بچه ها ی من معلوم نیس کجان؛ اومدم سراغشونو بگیرم. با سردی گفت:حالا میادش برو بشین. بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده بود دوباره برگشت طرفم و گفت: ببینم چی تو دستته؟!.‌ (من که تا آن روز اصلا نارنجک به چشم خودم ندیده بودم و هنوز هم ندیدم ، یادم افتاد به اینکه توی روزنامه ها زده بودند؛ فاطمه جعفریان نارنجک داشته و با نارنجک ماموران را کشته.) با جسارت گفتم: نارنجکه! می خوام اینجا رو منفجر کنم!. (خیلی نترس و بی پروا بودم و خدا می خواست که آن زمان کسی متوجه حرفم نشود وگرنه یک لحظه هم نمی گذاشتند زنده بمانم!.) آن مرد به اتاق گوشه راهرو اشاره کرد و گفت: برو توی اتاق !. آن زمان من اصلا خبر نداشتم که مرتضی و فاطمه را شهید کرده اند و ابراهیم و طیبه را برای شکنجه به کمیته ضد خرابکاری ساواک برده اند. داخل اتاق رفتم ؛ یک تخت فلزی در یک گوشه ی آن به چشم می خورد که ملحفه ی سفید روی آن غرق خون بود. روی صندلی وسط اتاق نشستم. اصلا نمی ترسیدم که چه بلایی بر سرم می آورند، فقط نگران عروس تازه زایمان کرده ام بودم که چشم براهم بود. معده ی خالی ام هم دیگر داشت اذیتم می کرد، اما نمی توانستم بدون خبر از بچه هایم به خانه برگردم. از اتاق کناری مدام صدای شلاق وکتک با آه و ناله و یا علی و یاالله می آمد و صدای فحاشی و عربده ی ساواکی ها . دیگر بعد از ظهر شده بود و از میان صداهایی که به گوشم می خورد؛ صدای پای نادری را شناختم. جالب بود که وقتی نادری می رسید برایش بلند صلوات می فرستادند! با خودم گفتم آنها واقعا احمق اند یا خودشان را به  حماقت می زنند، نادری جزو کسانی بود که وقتی دهانش را باز می کرد خدا و پیغمبر نمی شناخت در فحاشی کردن و یا سوزاندن هرچه رنگ قرآن و دین داشت اصلا اِبا نمی کرد. وارد اتاق که شد تا چشمش به من افتاد به سمتم آمد و پرسید : تو اینجاچیکار داری؟! . گفتم: از بچه هام بیخبرم! اومدم سراغی ازشون بگیرم!. بچه هام رو که گرفتین ‌یه بچه دوساله داشتن که ازش هیچ خبری نداریم! من ملاقات با بچه هام رو می خوام!. یکدفعه با غیض و تحقیر گفت: می خوای بچه هات رو ببینی! حالا می گم لختت کنند و رو تخت بخوابونندت و با شلاق حالت روحسابی جا بیارن. تا این رو گفت من هم فریاد زدم گفتم: من رو از چی می ترسونی ! چه اشکالی داره! از دختر ۱۷ ساله و عروس ۲۰ ساله ام یا پسر ۲۴ ساله و داماد ۲۳ سالم که عزیزتر نیستم. بکشیدم و همینجا خاکم کنید اصلا توی باغچه اینجا خاکم کنین یا اصلا خاکمم نکنین بدین گربه ها بخورندم(یکی از شکنجه های مشهور ساواک به وسیله گربه ها انجام می گرفت) اما بگین چه بلایی سر بچه هام آوردین!. و شروع کردم به داد و فریاد زدن . آن هم  یکی را صدا کرد تا بیاد من را شلاق بزنه. من که حاضر بودم بمیرم اما از حال بچه هام با خبر بشوم؛ گفتم: آره بیا تو من حاضرم! یکدفعه دیدم یک سرباز با شلاق به سمتم حمله ور شد و با ضربات شلاق از اتاق بیرونم کرد. نادری هم رو به ماموران داخل راهرو با عربده گفت: اینا از اینجا بندازینش بیرون!.

بیرون بودم که تازه فهمیدم که ساعت از نیمه شب هم گذشته است. آنقدر ذهنم مشغول بود که متوجه زخم ها و کبودی های شلاق نبودم فقط نمی دانستم چه کنم . آرام و قرار نداشتم و مدام بی تابی می کردم، زخم روی دلم بیشتر از زخم شلاق ها اذیتم می کرد. تا بچه ها زیر شکنجه بودند من شب و روز نداشتم.

چند شب قبل از این که باخبر شوم بچّه هایم به شهادت رسیده اند؛ خواب دیدم که سر قبر حاج آقا رحیم ارباب (در تخت فولاد اصفهان)، نشسته ام. ناگهان یک جمعیتی را دیدم که یک پرچم در دستشان بود و به طرف قبر حاج آقا ارباب می آمدند. کنار قبر که رسیدند؛ دیدم اسم بچّه هایم را روی پرچم نوشته اند. آنها پرچم را طوری روی سرمن انداختند که من کاملاً در زیر آن قرارگرفته  بودم. بیدار که شدم به آقا مصطفی گفتم: دیگه مطمئنم که بچّه هام شهید شدن!. زیاد طول نکشید که باخبر شدیم مرتضی و فاطمه همان روز درگیری در تبریز شهید شده اند و ابراهیم و طیبه را هم بعد از یکماه شکنجه در زندان اوین؛ به شهادت رسانده اند. خبر شهادتشان را در روزنامه زده بودند که توسط یکی از فامیل که در تهران زندگی می کرد، بدست ما رسید . از آن زمان ساواک منزلمان را محاصره کرد و اجازه نمی داد برایشان مراسم بگیریم. یک روزکه در بهشت زهرا برسر مزارشان نشسته بودم. چند نفر آمدند و یک پرچم که اسم بچّه هایم روی آن  نوشته شده بود را، روی قبرشان انداختند.

مهدویون

محمد مهدی فرزند شهید

دیگر خیالم راحت تر شده بود و می توانستم نفس راحتی بکشم. چون دیگر بچه ها شکنجه نمی شدند ولی حالا تمام فکر و ذکرم شده بود محمد مهدی. انقلاب که پیروز شد بعد از ۲ سال جستجو بلخره نشانه‌ای از او در پرورشگاهی در تبریز پیدا کردند . مهدی دوست پدرش را شناخته بود و پریده بود بغلش و با گریه او را بابا صدا کرده بود، ‌حتی مسئولان پرورشگاه که راضی نمی شدند بدون هیچ مدرکی بچه را به آنها بدهند با دیدن آن صحنه گریه شان گرفته بوده  و با اصرار و پا  در میانی امام جمعه  و … راضی شده بودند تا مهدی را به خانواده ی ما تحویل بدهند. مهدی را که دیدم از خوشحالی نفسم بند آمده بود. روی بدنش آثار شکنجه دیده می شد که قلب من و مصطفی را شدیدا می سوزاند چون او آن زمان فقط ۲ سال داشت. فقط خدا را شکر می کردم که تنها یادگار ابراهیم و طیبه را به ما برگرداند. از وقتی محمد مهدی به خانه برگشت مصطفی حتی یک لحظه هم طاقت دوری اش را نداشت. جای مهدی همیشه روی سینه ی مصطفی بود. مدام او را می بوسید و بو می می کرد. مصطفی که خدا می داند چقدرابراهیم را دوست داشت. همیشه می گفت : محمد مهدی بوی ابراهیمم را می دهد.

***

 حســـن

بیشتر وقتش را می رفت کمک پدر در عمارت چهل ستون . وقت استراحتش را هم درس می خواند. برای همین هم توانست مثل ابراهیم دو تا دیپلم بگیرد هم دیپلم ریاضی و هم نقاشی . انقلاب که پیروز شد رفت در سپاه ثبت نام کرد. می خواست هرکاری که از دستش برمی آید برای انقلاب انجام دهد.

مثل بقیه بچه های خانواده خیلی دل رحم و با اخلاص بود. تا خبر دار می شد که فلان شخص به کمک احتیاج دارد دیگر آرام و قرار نداشت تا مشکلش حل شود. بدون دستمزد می رفت برای خانواده های فقیر مثل یک کارگر روز مزد ، کار می کرد.

مهدویونمهدویون

برادرهایش هم این طور بودند ، برای کسانی که می خواستند برای امواتشان روزه بخرند، روزه  می گرفتند و پولش  را  به مردم مستضعف می دادند. اصلا هیچ پولی را برای خودشان نگه نمی داشتند. اکثر مواقع فقط کار می کردند تا به کسانی که فقیرند کمکی بکنند، ‌برای کسانی هم که توان مالی نداشتند رایگان کار می کردند. انگار سوگند خورده بودند که خودشان را وقف مردم کنند.

و حسن بیشتر ازهمه برای مردم مایه می گذاشت. روزی که می خواست برای انجام ماموریتی از طرف سپاه به خارج از شهر برود. رفت پیش مادر و حلالیت خواست ، سکینه تعجب کرد و به ش گفت: حسن جان! اولین بارت نیست که ماموریت می ری انشاالله وقتی برگشتی می خوام برات آستین بالا بزنم، دیگه ۲۲ سالت شده و وقت زن گرفتن رسیده!. حسن پیشانی مادر را بوسید و همانطور که با لبخند جواب سکینه را می داد گفت: مامان یه پاکت در فلان جای خونه گذاشتم اگر من نیومدم ، یه خانم میآد دم در خونه ، لطف کن پاکت رو به ش بده. سکینه هم روی او را بوسید و گفت: انشاالله خودت زود برمی گردی وامانتی مردم رو بهشون می دی!.

این آخرین ماموریت حسن بود،‌ او که در۱۷ شهریور اولین سال پیروزی انقلاب ایران باید دو نفراز ساواکی ها را به تهران منتقل می کرد، در شهرستان گلپایگان اصفهان؛ در اثر یک تصادف ساختگی توسط منافقان به مقام شهادت می رسد.

چند وقت بعد از شهادت حسن، یک خانمی دم در خانه شان می رود وبه مادرش می گوید: حسن آقا پیغام داده بود که بیام یه امانتی از شما بگیرم!. سکینه که تازه یادش می افتد به سفارش حسن، سریع امانتی را می آورد و به آن زن می دهد. آن خانم همان جا در پاکت را باز می کند‌، می بیند داخلش پول است می زند زیر گریه و می گوید : می خواستم دخترم رو شوهر بدم ؛ ولی آه نداشتم تا با ناله سودا کنم، که این پیغام از طرف پسرتان که اصلا نمی شناسمش به من رسید.

***

محـــمد

۱۳ سالش بود و دوست داشت مثل پدر و دو برادرش جلوی صدامیان بایستد. ولی سن کم او بهانه ای شده بود برای مخالفت با جنگ رفتنش.مهدویون

پس با دستکاری شناسنامه اش،‌ سنش را ۱۷ سال کرد . سکینه و مصطفی مشهد بودند که او می خواست هر طور شده رضایت عباس و حسین را برای جبهه رفتنش بگیرد. ولی آنها به شدت مخالفت می کردند و به ش می گفتند: بابا دیگه طاقت داغ رو نداره ، ما نمی ذاریم تو بری ! . اونقدر اصرار و التماس کرد که گفتند: پس صبر کن تا بابا و مامان از سفر بیان، اونوقت از خودشون اجازه بگیر!. محمد که دیگه صبرش تمام شده بود؛ به آنها گفت: من میرم شما بابا رو راضی کنین، ‌من می دونم بابا اجازه می ده!. اما عباس و حسین زیر بار نرفتند و گفتند: اگه بابا بیاد و از ما بپرسه که چرا گذاشتین محمد بره ، ما چی جواب بدیم! نه باید صبر کنی تا مامان و بابا از مشهد بیان!. بلخره محمد قبول کرد که چند روز دیگر هم طاقت بیاورد. و مدام از امام رضا(عیه السلام) خواهش می کرد که پدرش مخالفت نکند.

روزی که پدر و مادراصفهان رسیدند، خودش را انداخت توی بغل مصطفی و شروع کرد به بوسیدن پدر و گفت: آقاجون من می خوام برم جبهه!. محمد بچه ته تغاری خانه بود و هیچ کدام نمی توانستند دوری اش را تاب بیاورند. مادر را قبلا راضی کرده بود، ‌فقط مانده بود موافقت پدر . که به قول خودش به لطف امام رضا او هم قبول کرد. و محمد دانش آموز، راهی میدان جنگ شد.

یک شب سکینه خواب دید در یک بیمارستان تاریک و خرابه است و صدای آه و ناله ی جوانی به گوشش می رسد، به سمت صدا که می رود می بیند محمد روی تخت افتاده و ناله می کند و زنی با لباس محلی بالای سرش ایستاده. صبح با نگرانی به مصطفی می گوید : حتم دارم محمدم زخمی شده!.

خواب سکینه حقیقت داشت؛ دست محمد تیر خورده بود و در بیمارستانی در کردستان بستری شده بود . چند وقت بعد از آن محمد به خانه آمد. دستش هنوز خوب نشده بود و نمی تونست تکانش بدهد. وقتی متوجه نگاههای مضطرب خانواده به دست بی حرکتش شد ، خودش را به بی خیالی زد و گفت : چیزی نیس نگران نباشین؛ خوردم زمین، خوب می شه!.  و هر وقت مادر یا پدر اصرار می کردند که به درمانگاه بروند تا دکتر دستش را ببیند با یک ترفند یا حرف را عوض می کرد یا از جلوی چشمشان قایم می شد. ده روز بیشتر اصفهان نماند و و با همان دست دوباره به جبهه برگشت. چند وقت بعد، درعملیات کربلای ۴ محمد شهید شد ولی جنازه اش مفقود ماند. آن زمان باز مصطفی و سکینه در حرم امام رضا بودند. شاید چون امام رضا(علیه السلام) ضامن محمد شده بود…

آن‌ها دو سال با اشک و آه،  منتظرپیکر محمد بودند؛ و با خبر رحلت امام خمینی (رحمت الله علیه) نزدیک بود از غصه دق کنند! که یکدفعه درهمان هفته استخوان‌های محمد پیدا شد.

***

سکینه‌ای که زینب شد…

شاید همه فکر می کردند این سکینه ای که تمام زندانها را برای خبر گرفتن از بچه هایش زیر پا گذاشته و از دوری پاره های تنش اینقدر بی طاقت و نا آرام شده است حتما با شنیدن خبر شهادت آنها همان لحظه جان می دهد. این را می توانستی از نگاههای نگران و کنجکاو اطرفیانت بخوانی. مصطفی خیلی نگرانت بود، می‌ترسید مبادا با شنیدن خبر شهادتشان پس بیفتی به همین خاطرهم وقتی خوابت را برایش تعریف کردی و گفتی که مطمئنی تعبیرش شهید شدن بچه هاست! می خواست به تو بقبولاند که اشتباه می‌کنی.

حسین و حسن هم خیلی نگرانت بودند . به همه گفته بودی که از شهادت بچه‌ها خوشحال می‌شوی و ناراحتیت برای شکنجه شدن و بی خبری از آنهاست!. ولی آنها نمی توانستند تصور کنند که تو در لحظه باخبر شدن از شهادتشان چه واکنشی نشان خواهی داد. وقتی خبر شهادت ابراهیم و طیبه را شنیدی و فهمیدی که مرتضی و فاطمه را هم قبلا شهید کرده اند . همه چشم های خانواده به سمت تو بود . و تو آرام و صبور برخاستی و آماده ی برگزاری مراسمی شدی که تا مدت‌ها ساواک اجازه برپایی آن را نمی‌داد. خواهرت فاطمه اصلا نمی‌توانست مثل تو آرام باشد باید خودش را با ناله و فریاد خالی می‌کرد. حتی مادر و دیگر خواهرانت هم از این همه صبر تو تعجب کرده بودند. آخر تو خودت سخنران مجلس بچه هایت شده بودی و به مردمی که به مراسم فرزندانت می آمدند با مهربانی خوش آمد می گفتی و ازشان پذیرایی می کردی. اولش همه فکر کردند که تو شوکه شده ای و آرام آرام می فهمی که چه اتفاقی افتاده است. ولی تو واقعا همانند اسمت سکینه و آرامش عجیبی داشتی؛ تمام آن بی قراری های بی‌خبری و ترس از شکنجه شدن شان از بین رفته بود و حالا برایت چه خبری گواراتر از خبرشهادتشان در راه خدا . و این را کم کم همه فهمیدند. تو به خودت قبولانده بودی که نباید به فرزند وابسته شد چون امانت خدا است و امانت را باید به صاحبش برگرداند. البته باید مراقبش بود اما دلبستگی نداشت. و دعای همیشگی ات این بود و هست که خدا عاقبت کسانی که به اولادشان دلبسته اند را ختم به خیر کند. چون ممکن است این تعلق خاطر زیاد، شرّی را به دنبال داشته باشد؛ مثل مانع از فدایی اسلام شدن شان.

یادت می آید که ابراهیم ازاول صبح از این طرف شهر به آن طرف شهر می رفت و درس می‌داد. از احکام و تفسیر قرآن تا نهج البلاغه. دوست داشتی ابراهیم را خوشحال کنی به همین خاطر هم او را در جریان کلاس های قرآنت می‌گذاشتی که با خانم‌ها کدام سوره را خوانده‌اید، ‌چون می دانستی او خیلی خوشش می آید. و هیچ وقت فراموش نمی کنی که یک‌بار ابراهیم پرسید: از این آیه ای که امروز خواندید چه فهمیدید؟ هر چه فکر کردی نمی دانستی جواب پسرت را چه بدهی. آنروز چقدر احساس شرم کردی نه از ابراهیم بلکه  از خدا. بعد از خبر شهادت ابراهیم تازه متوجه شدی که ابرهیم آیه آیه قرآنی که هر روز می خواند را چه خوب درک کرده بود .

 آنوقت‌ها هرگاه می‌خواستی نان بپزی بچه‌ها دوره‌ات می‌کردند تا دست تنها کاری نکنی، از آماده کردن خمیر تا در آوردن نان از تنور کمک دستت بودند. بچه‌هایت آن قدر با حجب وحیا، و مودب بودند که صدای‌شان را هیچ وقت در مقابل تو و مصطفی بلند نمی‌کردند. حتی سلامشان را هم بلند نمی‌گفتند تا نکند بی احترامی‌ای به شما بشود. فقط بلند‌ترین  صدای‌شان هنگام خواندن قرآن بود، آن هم با صوتی حزین و خوش ؛ که حتی همسایه ‌ها هم به آن عادت کرده بودند. نگاهشان که می کردی برایشان زیر لب دعا می‌خواندی، از خانه هم که پایشان را بیرون می‌گذاشتند با ذکر و دعاهای زیر لبت آنها را به خدا می‌سپردی . همیشه این طور هستی و بدون توقع و چشمداشتی دعایت را بدرقه اطرافیانت می‌کنی؛‌ این را از دعایی که وقت خداحافظی پشت سر ما هم خواندی فهمیدیم .

بعد از شهادت بچه‌ها رفتی قالی بافی یاد گرفتی، شاید تو را به یاد فاطمه‌ات می‌انداخت. بعد از انقلاب کم کم می‌آمدند دنبالت  و ازت می‌خواستند برای‌شان از شهیدانت حرف بزنی  و تو از توکل و اخلاص شان می‌گفتی. و به‌شان سفارش می‌کردی  با قرآن انس بگیرند تا در دنیا و آخرت ضرر نکنند. همان زمان بود که خبر شهادت حسن‌ات را آوردند . باز از صبر و ایمان برای مردم گفتی،‌ چند سال بعد باز گفتند محمد‌ات هم شهید شده ولی جنازه اش نیامده؛ و باز صبر کردی و خدا را شکرگزاربودی تا بعد از دو سال استخوانهایش را برایت آوردند. خیلی ها دلیل این آرامشت را نفهمیدند. حسین ات که آثار شکنجه ساواک و ترکش‌های جنگ را در بدنش یادگاری داشت بعد از جنگ بیمار شد و با وجود هفت بچه؛ از دنیا رفت. و چند سال بعد از آن مصطفی هم تنهایت گذاشت. ولی خدا را شکر می‌کنی که عباس ات را برایت گذاشت تا عصای دست تو،‌ حامی فرزندان حسین ، پشتیان تنها فرزند ابراهیم و پدر و همسری زحمتکش برای خانواده خودش باشد.

 حالا تو مانده ای و هنوز مبارزه زینب گونه ات ادامه دارد؛ این را می توان از درد و دلهایت فهمید. وقتی زخم زبانهای بعضی‌ها که پای ماهواره‌ها شهدا را شناخته‌اند!! دلت را می‌آزارد. وقتی آنان که  منافق‌گونه زخم زبانت می‌زنند و شهدا را مقصر ناجوانمردی برخی از مدیران منافق صفت جلوه می‌دهند و مثل سال‌های قبل از انقلاب‌شان که در دفاع از شاه کم نمی‌گذاشتند حالا هم  در دفاع از دشمنان اسلام کم نمی‌گذارند؛ اما تو هنوز هستی تا مبارزه کنی، هنوز هستی تا آن‌چه را که بر سر فرزندان رشیدت رفت به گوش جوانان امروز برسانی؛ هرچند در بستر افتاده باشی.

ما خوب می دانیم که دشمنی دشمن امروزت بیشتر از سالهای  قبل برایت درد آور نباشد؛ کمتر از آن نیست.

والسلام


یادشان گرامی و پر رهرو باد


منبع:سایت صاحب نیوز

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب مرتبط